مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

279

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خائن باشد . والى گفت : وقتى اين پسر بزرگ شود و به تو بگويد پدر من كيست ، تو به او بگو كه پسر امير خالد والى هستى . كنيزك گفت : سمعا و طاعة . پس از آن امير خالد ، اصلان را ختنه كرده ، با خوشترين طورها پرورش داد و آموزگار به دو بگماشت . اصلان ، خط و قرائت ، ياد گرفت و امير خالد را پدر هميخواند . سواران جمع آورده ، او را فنون سوارى و آداب جنگ و جدال بياموختند . و در دليرى و سوارى بسر حد كمال رسيد . و بدينسان ميگذشت تا اينكه چهارده ساله شد . از قضا روزى با احمد قماقم السراق جمع آمدند و باهم دوست گشتند . احمد ، او را بمهمانى دعوت كرد ، اصلان دعوت او را پذيرفت . ناگاه احمد ، مصباح زرّين خليفه را كه گوهرها به دو آويزان بود ، بدرآورده ، در پيش روى خود بگذاشت و بپرتو آن بطرب پرداخت . اصلان به او گفت : اى سرهنگ ، اين مصباح به من ده . احمد گفت : آن را نتوانم به تو داد . اصلان گفت : چرا بمنش نتوانى داد ؟ احمد گفت : از آن‌كه جانها از براى او تلف شده . اصلان گفت : جان كه تلف شده ؟ احمد گفت : يكى بدين شهر درآمد كه او را علاء الدين مىگفتند و او را رئيس ستين كردند و همين مصباح ، سبب هلاك او شد . اصلان گفت : حكايت او چگونه است ؟ احمد قماقم گفت : ترا برادرى بود ، حيظلم بظاظه نام داشت . چون چهارده ساله شد و شايستهء زن گرفتن گرديد ، پدر خواست كه از براى او كنيزكى بخرد . پس قصه را از آغاز تا انجام باصلان فروخواند و ستمى كه بعلاء الدين ابو الشامات رسيده بود ، به او بازگفت . اصلان با خود گفت : شايد ياسمين ، نام مادر من باشد و پدر من نخواهد بود ، مگر علاء الدين ابو الشامات . پس اصلان از نزد قماقم بدرآمد و با احمد دنف ملاقات كرد . چون احمد دنف او را ديد . گفت : منزه است خدائى كه مانند ندارد . حسن شومان گفت : از چه چيز در عجب شدى ؟ احمد دنف گفت : اين پسر بعلاء الدين بسيار شبيه است . پس احمد دنف ، او را آواز داد و گفت : اى اصلان ، نام مادر تو چيست ؟ گفت : او را ياسمين نامند . پس احمد گفت : اى اصلان ، چشمت روشن